یزد شهر بادگیرهای افسانه(۲)
بادگیر باغ دولت آباد
مسجد جامع یزد
شبستان مسجد جامع
محراب
نمایی از سقف
نمایی از هتل صفائیه یزد
سرسرای هتل
چایخانه سنتی هتل
یزد شهر بادگیرهای افسانه(۲)
بادگیر باغ دولت آباد
مسجد جامع یزد
شبستان مسجد جامع
محراب
نمایی از سقف
نمایی از هتل صفائیه یزد
سرسرای هتل
چایخانه سنتی هتل
یزد، شهر بادگیرهای افسانه
آیینهای برای دیدن ایران قدیم
قدم در راه میگذاری، بیابانهای بیفریاد و نمکزارهای دلگزای بی باران!
آسمان آبی و دشت نمک...
و درمقابلت شهری که زندگی و عشق را به سردابههای نمناک سپرده
است. یزد، افسون طبیعت در پیوند باد با خاک وبادگیرهای افسونگر که
چشمانت را از تو میگیرند.
جایی که زندگی هماره در کشاکش جدالی است با شنهایی که میآیند و
میربایند، شاید دل مسافر عشق گمکردهای مثل من یا تو...
مردمی که هنوز گرمی دستانشان نشان مهر است . مثل گرمای آتش
اهورایی ...افروخته در آتشدانی که دیرینگی آن به دیرپایی داغهایی است
که بر دل مردم ایران نشسته است.
نمایی از فروهر سردر آتشکده با سه اصل اهورایی:اندیشه، گفتار و کردار نیک
نمایی از آتشکده یزد
آتشدان دیرسال آتشکده
تصویری از زردتشت آویخته در آتشکده
ادامه دارد.........
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟
رهاوردی از سفری کوتاه در کویر
- طبس از نگاه دوربين:
روزگارتان سبزتر از بهار،
شادیهایتان بیشمار،
عیدتان مبارک.
قصّهی من(1)
آرام سر بلند میکنم و بی آن که بفهمی، نگاهت میکنم ، هنوز هم تا نگاهت میکنم صورتم گر میگیرد. یک باره سر میگردانی و نگاهمان تلاقی میکند. طرحی از یک لبخند روی لبانت مینشیند امّا نمیخواهی نشان بدهی که لبخند زدهای دوباره قلم را روی کاغذ به حرکت میگیری و باز مینویسی. آرام و بی دغدغه و چنان مینویسی که انگار قصد تمام کردن نداری. به بازیام میگیری. هنوز بیرون باد میوزد و بوی نمی که میآید خبر از باران میدهد.
کتاب را میبندم، خواندنم نمیآید. دلم میخواهد بی آن که کسی بداند فقط نگاهت کنم امّا کتابدار را میبینم که با شماتت نگاهم میکند. در دلم میگویم اگر میدانستی، شماتتم نمیکردی! و بیصدا بلند میشوم کتاب را تحویل میدهم و بیآنکه خانم کتابدار و سردی نگاهش مکدّرم کند، بارانیام را میپوشم و بیرون میزنم.
دم در میایستم، هوا نمدار است و بوی چنارهای باران خورده با برگهای زرد تیره که در گرگ و میش هوا تیرهتر به نظر میآیند، مشغولم میکنند . و گذر کند عقربههای ساعت و بیقراری من. نمیآیی. یا نمیخواهی بیایی. یقهی بارانی را بالا میدهم و راه میافتم.
|
|
به مادر سلام میکنم، نگاهم میکند، دلم میلرزد . آشکارا میبینم که دلنگران است امّا بدون دلخوری میگوید: سلام، دیر کردی! لبخندی میزنم و میگویم: قدمهایم با هم قهر بودند و میبوسمش. رهایم نمیکند و میگوید: مادر مراقب خودت باش. میگویم: هستم و از بغلش به بیرون میسرم. هنوز هم بوی تنش آرامم میکند. با خود میگویم چه خوب که هستی.
بلاتکلیف روی تخت مینشینم و تصویر صورتت باز ذهنم را پر می کند.
*******
باغ
روزگاری در پس پنجرهام باغی بود
پر از چلچلهها
پر سوسن، پر یاس
پر شادی پر رنگ.
آسمانش آبی
کف دستانش سبز
رنگ گلهایش سرخ.
******
با صدای پر یک بلدرچین
- یک گنجشک
- یک تیهو
میگشودم دو لت پنجره را
مینشستم لب درگاه اتاق
هستی باغ همه پیدا بود:
- جامهی سبز درخت
-
مویهی زلال آب
- چشمک نور در آب
- خندهی غنچهی گل
و کلاغی تنها
- بر نوک شاخ چنار
هستی باغ همه عاطفه بود.
******
صبحها وقت سحر
- تا به همراه نسیم
عطر گل
میپیچید؛
میپریدم از خواب
مینشستم لب حوض
میکشیدم دستی
به تن نیلی آب.
فرصتی بود که باز
از سر شوق سلامی بکنم
به همه گلکدهی باغچهی
کوچکمان.
******
با طلوع خورشید
روی گلبرگ گلی
- شبنمی میلرزید؛
پوپکی پر میزد؛
- شاخهای میقصید.
پای بیدی مجنون
کودکی
بیپروا
در
چمن میغلتید.
******
گاهگاهی هوسم بر میداشت
کز پس پنجره طرحی بزنم:
میکشیدم مردی؛
پشت یک پنجرهای؛
خیره در باغ گلی؛
دو قدم دور ترک
-
سرو بلند.
******
گاه میشد که هوا، غمگین بود
و دل نازک ابر
بوی باران میداد
شوق باریدن اشک؛
مینشست پای مژه
حاصل ابری دل
عاقبت
باران بود.
******
فصل بارانی باغ؛
فصل شیدایی من،
فصل جوشیدن شعر
از سر چشمهی جان
فصل آغاز شکفتنها بود.
فصل بارانی باغ؛
فصل بیتابی من،
فصل اندیشه به خود،
فصل آغاز سفر
به دل حادثه بود.
******
یک شبی یادم هست
که همه پیکر باغ
زیر مهتاب سپید،
متبلور شده بود.
حالت گنگی بود
بین مهتاب و بلور
و پل شیشه و شب
دست من میلرزید
و دو چشمم نگران
که مبادا نفسی
یا که ناگاه کسی
بشکند خاطرهی ترد مرا !
******
عشق را من
دیدهبودم در
باغ؛
در تپشهای تبآلود زمین
در تنشهای پر از راز گیاه
پشت هر بوسهی بید
به لب نیلی آب.
در هماغوشی پیچک
با درختی
عریان.
پشت دلواپسی شاپرکی
که به همراه افق
به تماشای سراپردهی مریم می رفت.
و نسیمی که سبک
میدوید از ته باغ
دستش از رایحهی سوسن و شببو
سنگین.
******
این طرف من بودم
و اتاق نمناک
که پر از خاطره بود
- بوی رویا میداد؛
- بوی باران بر خاک؛
پر موسیقی شعر؛
پر
آواز بنان؛
پر از شیدایی.
با بلور جلوی پنجرهای
پر از غمزهی ناز
آن طرف بودن بود؛
هستی بود؛
آزادی.
******
دیگر امروز پس پنجرهام، باغی نیست
ولی
بین دستان من و پنجرهام
بین چشمان من و غمزهی گل
بین لبهای من و واژهی باغ
چه حکایتها بود.
غریب ترین کولی جهان سرود :
به تصویر می کشمت
به تصویر می کشمت
آنقدر که خانه پر میشود از تو
از من
از عشق
از توهم
از تو
و هی می بافم و می بافم و می بافم
یک رج از دل
یک رج از تو
یک رج از تو
یک رج از دل
و حالا می فهمم,چقدر در انزوای پیله ی خود حبسم
خیره به نقطه ی کور یک رویا
با دستهای خالی و دلی پر از شگفتنی ها ی بی تو
پیله ای سپید و زیبا
کوتاه
دربارهی
غادة السمّان
درجهان
عرب، تنها شاعر و نويسندهای که زنانه میسرايد و مینويسد خانم
غادهالسمان، شاعر سوری است.شايد بتوان او را از پرکارترين زنان اهل قلم در
جهان عرب و يکی از آگاهترين افراد به مسائل زنان عرب به شمار
آورد.
درخشش او در عرصهی شعر و در داستان نويسی ممتاز است. اکثر آثار او به زبانهای زندهی دنيا ترجمه شده است.
دو کولیوارهاز:
غادهً السمّان
جدایی
این که با تو باشم و با من باشی
و با هم نباشیم
جدایی همین است.
این که یک خانه ما را در بر گیرد
امّا یک ستاره ما را در خود جای ندهد،
جدایی همین است.
این که قلبم اتاقی باشد
خاموش کنندهی صداها با دیوارهای مضاعف
و تو آن را به چشم نبینی
جدایی همین است.
این که درون جسمت
تو را جستجو کنم
و آوایت را در درون سخنانت
جستجو کنم
و ضربان نبضت را در میان دستت
جستجو کنم
جدایی همین است.
29/3/ 1977
امّا من آنان را دوست دارم
آنان
همه
چونان پیاز
پوست بر پوست بودند
من با اشک نزد آنان میآیم
و در جستجوی قلبشان
پوست را
سپس پوست
میگشایم
تا آنگاه که قلبشان را مییابم
که پوست است
... با این همه من آنان را دوست میدارم.
12/4/1977